ما را به جبر هم که شده ،سر به زیر کن خیری ندیده ایم از این اختیارها
باید برای دیدن تو مهزیار شد یعنی گذشتن از همگان "محضِ" یار ها
شب ها بدون آمدنت صبح می شود برگرد ای توسل شب زنده دارها
این دستها به لطف تو ظرف گدایی اند یا "ایها العزیز" تمام ندارها

امام رئوف و مهربان ،حضرت رضا(ع) درباره ی مادر ، چنین سفارش کرده است :
رعایت حق مادر از واجب ترین واجبات است ، زیرا او در دوران بارداری ، حمل تو را تاب آورده و در نوزادی ، از شیره ی جانش به تو نوشانده است. مادر برای فرزندش ، مشکلاتی را تحمل می کند که دیگران حاضر به تحمل آن نیستند. مادر با تمام وجود ، از تو مراقبت و نگهداری کرده و تو را با جان و دل ، دوست داشته است. او حاضر است خود گرسنه بماند ولی تو سیر باشی ؛ خود تشنه بماند ولی تو تشنه نباشی . او ترجیح می دهد خود لباس کافی نداشته باشد ، اما تو پوشیده باشی ؛ او آماده است در آفتاب بماند ولی تو در سایه ، آرام گیری.
از این روست که باید همیشه سپاسگزار مادر خود باشی ؛ با او با نیکی رفتار کنی ؛ زحمات او را به خوبی و شایستی پاسخ دهی ، هر چند هرگز نخواهی توانست کمترین رنج و یا احسان او را جبران نمایی ، مگر خدا به شما توفیق دهد. خداوند حق پدر و مادر را همچون حق خود قرار داده و فرموده است :
( أنِ اشکُرلِی وَلِوالِدَیکَ اِلیّ المَصیرُ ) «لقمان ، آیه ۱۴»
شکر گزار من و پدر و مادرت باش، چه در پایان به سوی من باز می گردی ، (پس باید پاسخگوی رفتار و کردار خود باشی)
(فقه الرضا ، ص 234)
مادر ای آفتاب هستی بخش زیر پایت بهشت جاوید است
همسرش می گفت:اگر به خانه ما زنگ بزنید روی پیغام گیر صدای دکتر را می شنوید که می گوید پیغام بگذارید.یادگار نگه داشتم.پریشب که مانبودیم مادر دکتر زنگ زده بود.صدای دکتر را شنیده بود گریه اش گرفته بود.ادامه پیغام حاج خانم ضیط شده.گفته بود سلام عزیزم .می خواستم صدای بچه ها رابشنوم.با زبان ترکی گفته فدای صدایت بشوم.دیشب زنگ زدم به حاج خانم.بغض کرد گفتم پیغامتان را گرفتم.گفت صدای دکتر را شنیدم گفتم صدا را برای شما نگه داشتم.هر وقت دلتان تنگ شد به شماره ما زنگ بزن.هفت تا زنگ که بخورد دکتر حرف می زند.
دوست دوران دانشجویی اش می گفت:از دوران دانشجویی خمس می داد.در حالیکه قاعدتا یک دانشجو آن قدر توانایی مالی ندارد که بخواهد خمس بپردازد.اما او تقید داشت که حساب سال داشته باشد.مقید بود که روزه مستحبی هم بگیرد.حتی وقتی روزه نبود بسیار کم غذا می خورد و کم حرف میزد.یک روز پیش من آمد و گفت دیشب خیلی درد داشتم.گفتم الان چطوری؟ گفت آنقدر "یا من اسمه دوا و ذکره شفا" را تکرار کردم که خوب شدم.فعالیت سیاسی صرف نداشت اما موضع گیری سیاسی می کرد.حتی در اینگونه موارد هم سعی می کرد به گناه نیفتد.به همین دلیل عمدتا به کلیات مباحث می پرداخت.اگر کسی او را اذیت می کرد پیش کسی مطرح نمی کرد.هنوز نفهمیدم چرا از دانشگاه امیر کبیر به شهید بهشتی رفت.همین قدر می گفت که آنجا برای کار بهتر است.
دوست دیگرش می گفت:اگر کسی قصد غیبت داشت و به دکتر می گفت شنیدی دیروز چه شده؟! می گفت دیروز باران خوبی آمد.به کسی اجازه نمی داد غیبت کند.اگر در جمعی بود که نمی توانست مانع غیبت شود به بهانه ای بلند می شد و می رفت.مواظبت او سبب می شد تا افراد دیگر حواسشان را جمع کنند.اگر در حضور دیگر دوستان از دیگران بدون کلمه "آقا" حرف می زدیم در حضور او مراعات می کردیم.
سه شنبه ها همراه دکتر و دیگر دوستان می رفتیم فوتبال.یک روز هندوانه ای گرفته بود تا بعد از بازی بخوریم.دم اذان هوا تاریک شد.فوتبال را تمام کردیم و همگی دویدیم سر هندوانه و شروع کردیم به خوردن.دکتر با همان لباس ورزشی در چمن شروع کرده بود به نماز خواندن.بعد امد سراغ هندوانه!
شاگردش می گفت:در انتقال آموخته هایش بخل نداشت.کسانی هستند که آموخته های فردی دارند ولی آنها را بر ای خود انحصاری می کنند.دکتر اینطور نبود.مرتب ورکشاپ می گذاشت و از همین طریق نیروهای بسیاری تربیت کرد.همه علم خود را آموزش می داد.اگر کاری نیاز به حمایت دکتر داشت دریغ نمی کرد.دو هفته قبل از شهادت به ایشان گفتم می خواهم فلان دستگاه را بسازم که فعلا در کانادا ساخته می شود.گفت پروپوزال آن را بنویس که اگر امکان ساختنش در دانشکده بود بسازیم.اگر هم نیاز به کمک گرفتن از جای دیگری داشت انجام دهیم.همین پروژه را به چند نفر دیگر گفته بودم که جواب منفی داده بودند.
شاگرد دیگرش می گفت:بعد از شهادت چند مقاله ISIبه اسم ایشان چاپ شد.یکی از دوستان می گفت که اگر دشمن بداند چه کسی را از ما گرفته تا ده،بیست سال با این صنعت ما کاری ندارد.ما با شهادت ایشان هزینه سنگینی را پرداخت کردیم.البته دکتر آنقدر زکات و خمس علمی داد که شاگردانش می توانند کار را ادامه دهند.با این همه به تعبیر دکتر عباسی دکتر شخصیتی بود که خرجش برای سیستم کم و منفعتش زیاد بود.این تعبیر مصداقی از کلام امیر المومنین علیه السلام در نهج البلاغه است.
کارمند دانشگاه می گفت:بعضی وقتها از ما سئوال می کرد که اگر یک خانواده مستحق می شناسید معرفی کنید.یک تیمی هست که به خانواده های فقیر و مستمند کمک می کند.ما نمی دانستیم خود دکتر مسئولیت این کار را بر عهده دارد.بعد از شهادت متوجه شدیم.
دوستش می گفت:ایشان خیلی دانشجو داشت.من یکبار آمار گرفتم.مگر چند سال تدریس می کرد؟دکتر سن آنچنانی نداشت.با این حال فقط ۳۰ رساله کارشناسی ارشد دارد.۳۰ رساله خیلی زیاد است.یعنی ۳۰ کارشناس ارشد هسته ای در صنعت هسته ای کشور پخش کرده است.خیلی حرف است.
دوست دیگرش می گفت:یک جمعه رفتیم پیاده روی و بعدش هم زیارت امامزاده صالح علیه السلام.دکتر گفت "خوش به حال این شهدا که اینجا هستند" گفتم چطور؟ گفت" هر کس بر ای زیارت یا سیاحت اینجا می آید برای اینها هم فاتحه ای می خواند.
دانشجویان ترم اول می گفتند:دکتر می خواست ما را به مشهد ببرد اما موفق نشد.به همین دلیل به آنها گفته بود که در عوض همه شما را می برم امامزاده صالح علیه السلام.مدتی بعد دکتر مجید شهریاری شهید شد و دانشجوها را دسته جمعی برد امامزاده صالح علیه السلام سر مزارش.
همسرش می گفت:یک دست خط از دکتر را اخیرا بین یکی از کتابهای دکتر پیدا کردم.نمی دانم در چه حالی بوده! نوشته است"امکان سفر حج ۵۰ در صد است.اما حج دیگری اینجاست.امیدوارم در ورکشاپ فرج صاحبمان را از خدا بخواهید.تهران امن است با وجود قدمهای شما روی آن"
همسرش ادامه داد:مجید همه هستی من بود.تمام عشق من بود.می دانستم که رفته ولی آن لحظه خدا را شکر می کردم که من زنده ام تا بچه ها چشم های مرا باز ببینند و به آنها بگویم بابا شهید شده.آن موقع احساس کردم که خدا چقدر ارحم الراحمین است.
روز معلم روز خاطره هاست.برای تعمق بیشتر و برای عمل کردن بهتر.خاطرات نقل شده بخشهایی از کتاب زیبای "شهید علم" بود.آنقدر خواندنی و دلنشین بود که علیرغم طولانی شدن مطلب نتوانستم از نوشتن بخشهای متنوع ان خودداری کنم.این کتاب ارزشمند را می توانید از انتشارات "دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی" نمایشگاه کتاب تهیه کنید.خاطرات همسرشان از زندگی مشترکشان واقعا آموزنده و زیبا بود.

شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات
دانه بود و خدای خالق دانه.دانه را به زمین سپردند دانه در خاک شد کنج خلوت گزید و آشنا شد. به قصد سفری آمده بود.نیت کرد، قامت بست و با کاروان هستی همراه شد.
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
زمین دانه تازه وارد را در آغوش گرفت. باران مهربانی اش را نثار دانه کرد و خورشید پرتو های روح بخش خود را به سوی دانه فرستاد. خاک او را زیر و رو کرد و دانه خواند :
یا محول الحول و الاحوال

در این زیر و رو شدنها هستی جدیدی یافت زمزمه کرد:
حول حالنا الی احسن الحال
جذبه ای عجیب او را به سمت بالا هدایت می کرد. جذبه نوری که دانه را ذره ذره ذوب می کرد .سلوک زیبای دانه از جذبه نور آغاز شد .پیچک نور دور دانه تنیده می شد ،عاشقانه و بی رحمانه !
عاشقان کشتگان معشوقند برنیاید ز کشتگان آواز
روز ها و شبهای متمادی در همان حالت حیرت و سکوت و جذبه بر دانه می گذشت. دانه آرام و منتظر نجوا می کرد:
یا مدبر اللیل و النهار
روزی حضور تازه واردی را در کنار خود احساس کرد .حضور لطیف باران را. از این حضور احساس شعف می کرد. احساس آشنایی داشت .گویی قبل از ورودش به به زمین مدتهای مدیدی که در هیچ چهارچوب زمانی ای نگنجد با قطرات باران انیس بوده است.باران پیامی از جنس راز و به سبک عشق برای دانه آورده بود .پیامی که خبر از دنیای بیرون از خاک می داد .جایی که مقصد سفر دانه بود و دانه با هر نفس، با هر دم و باز دم به آن نزدیک و نزدیکتر می شد.کار باران همین بود، باریدن به مهر.
آب به امر نور و در پی اشارت خورشید از زمین اوج می گرفت و در نهایت تواضع و خلوص و عشق و ایثار باران می شد و می بارید برای رشد دانه ها.خورشید مدتها بود که رفته بود به اوج آسمان ولی باران پس از او مسیر بین آسمان و زمین ،عرش تا فرش را طی می کرد و همچنان می بارید تا روزی که خورشید دگر بار جلوه گر شود.
"او کسی است که بادها را بشارت دهنده در پیشاپیش (باران) رحمتش می فرستد تا ابرهای سنگین بار را بر دوش کشند سپس ما آنها را به سوی زمینهای مرده می فرستیم و بوسیله آنها آب حیات بخش را نازل می کنیم و با آن از هر گونه میوه ای از خاک تیره بر می آوریم اینگونه که زمینهای مرده را زنده کردیم مردگان را نیز در قیامت زنده می کنیم شاید متذکر شوید" 57 اعراف
قطرات باران بر سر و روی دانه می نشستند و هر یک پیامی را نثار دانه می کردند .دانه با هر نوازش قطرات باران شکفته تر می شد. راهی می جست به سمت بالا ،به سوی نور
...و هر چیز زنده ای را از آب قرار دادیم....30 انبیا
قطره ی اول به نجوا در دل دانه خواند پیام عشق را و اینکه عاشق ،بذل عشق می کند .هیچ برای خود نمی خواهد و هیچ خود را نمی بیند.قطره ی دوم حامل پیام حلم و کرامت، قطره ی سوم عزت و شرف و شجاعت، قطره ی چهارم کتمان و عبودیت، قطره ی پنجم علم و درایت ،قطره ی ششم راستی و صداقت، قطره ی هفتم بردباری و قدرت ،قطره ی هشتم رافت و رضایت ،قطره ی نهم جود و سخاوت ،قطره ی دهم پاکی و هدایت ،قطره ی یازدهم جهاد و شهادت و قطره دوازدهم که تا مرز خاک دانه را همراهی کرد حامل پیام صبر و انتظار بود.
انتظار انتظار انتظار...
دستی بر سر دانه کشید و آنقدر این را در دل دانه نجوا کرد که تا رسیدن دانه به مرز خاک پوسته اش کاملا شکافته شد و دانه جوانه زد .او دیگر دانه نبود .جوانه ای شده بود تحت لوای خاک و ولایت باران .و قبله اش، قبله ازلی و ابدی اش نور بود. مسیر سفرش رو به بالا بود و نه هیچ جهت دیگر.سجود و قنوتش بود که او را به اوج می برد و این همه از چشمه فیضانِ نورِ نور.دانه به مرز خاک رسیده بود، به مدد قطرات باران. با دلش عهد کرد که همواره خاک را به یاد داشته باشد.
در آستان جانان از آسمان میندیش کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
او در مسیری که طی کرده بود، ذره ذره خودش را گذاشته بود و تکبیری بر پیکره اش فرود آورده بود. حجابی برداشته بود و از پس هر تکبیر ،جلوه ای شده بود از عظمت نور.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
آخرین ذرات خاک را هم کنار زد .تکبیر هفتم زده شد و مرگی سرشار از حیات، دانه را در بر گرفت تنها نظری به نور.

خداوند شکافنده ی دانه و هسته است زنده را از مرده خارج می سازد و مرده را از زنده بیرون می آورد این است خدای شما!... 96 انعام
دانه مرده بود؟! نه! تولدی دوباره یافته بود. او زاده ی عشق بود و عشق فزاینده ی زندگی.
او گیاهی شده بود و دانه های زیادی در وجود خود به امانت داشت.
"او کسی است که از آسمان آبی نازل کرد و بوسیله آن گیاهان گوناگون رویاندیم و از آن ساقه ها و شاخه های سبز خارج ساختیم و از آنها دانه های متراکم ....و هنگامی که میوه میدهد به میوه آن و طرز رسیدنش بنگرید که در آن نشانه هایی برای افراد با ایمان است" 99 انعام
دانه هایی که روزی به خاک برمی گشتند و این چرخه و این همه برای عشق ... برای رستگاری و فلاحت
"سرزمین پاکیزه گیاهش به فرمان پروردگار می روید اما سرزمینهای بد طینت جز گیاه ناچیز و بی ارزش از آن نمی روید اینگونه آیات خود را برای آنان که شکر گزارند بیان می کنیم. "
58 اعراف
بسم رب الشهداء و الصدیقین.
با سلام و درود خدمت امام راحل و شهدای گلگون کفن و رزمندگان جبهه حق علیه جبهه باطل و با سلام و درود به روح پاک آن پیرمرد 100 ساله همدانی که خیلی پیر بود و لحظاتی بعد از اینکه رای خودش را داد، به ملکوت اعلی پیوست، و با سلام و درود به آن پیرمردی که بابای «نادر» بود و آن هم آمد و در انتخابات شرکت کرد و معلوم شد تنها چیزی که ندارد «آلزایمر» است و دوست و دشمن را خوب میشناسد و «سیمین» دروغ می گفت،

و با سلام و درود به مردم شهر شهیدپرور و حزب اللهی دماوند که آقای خاتمی آمد آنجا یواشکی رای دهد، چون که اگر در تهران می خواست رای بدهد، اون یکی داداشش که خیلی تند می رود، اجازه شرکت در انتخابات را به او نمی داد و آقای خاتمی که یواشکی در جمع دوستانش می گفت تقلب در انتخابات را قبول ندارد، حالا واضح تر از قبل، این حرف خود را تکرار کرد، تا خودش را از فیض حضور میلیونی ملت، محروم نکرده باشد، و با سلام و درود به آن دختر خانم مانتویی که در شبکه تهران، مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و مرگ بر یکی دیگه گفت و خیلی هم اتفاقا قشنگ گفت و دستش درد نکند، و با سلام و درود به مادر آرمیتا، مادر علیرضا و مادر 2 شهیدی که جمعه صبح در تلویزیون به خبرنگار صدا و سیما میگفت؛ پسرانم برای وظیفه خودشان رفتند، من هم برای وظیفه خودم آمدهام، و با سلام و درود به نایب امام زمان(عج)، حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای که «اشتلم» را در وصف تهدیدات دشمن خوب گفت و برگه رایش را از همه قشنگ تر و باکلاس تر در «صندوق رای 110» انداخت، و با سلام و درود به دولت محترم که امروز شنبه مدارس را تعطیل کرد و 27 اسفند و 28 اسفند را برای همه نیمه تعطیل کرد و این شاید جایزه دولت به ملت باشد، و با سلام و درود به رفتگران شهرداری که از فردا زحمت جمعکردن كاغذهاي تبلیغاتي کاندیداها روی دوش شان است، و با سلام و درود به ملت همیشه در صحنه ایران که در یوم الله 9 دی، توی «باشگاه سراسری چهارشنبه» فتنه را در گور کردند و با یوم الله 12 اسفند، برایش مجلس ختم گرفتند.
اکنون که قلم در دست می گیرم، با نام و یاد خدا انشای خود را آغاز می کنم و فقط یک جمله می گویم: ملت ایران! دم تان گرم...
متن از آقای حسین قدیانی بود چاپ شده در روزنامه وطن امروز - 1390/12/13
کمی دیر شده اما یادآوری خاطرات زیبا همیشه دوست داشتنی و شیرین بوده.
البته در مورد بخش رای دادن بعضی ها نقدهایی هست که اینجا مجال پرداختن به اون نیست.و ان شا الله دوستان با بصیرت خودشون متوجه شده اند.
این هم اثر "کشیده ی جوهری" ملت ایران که تو صورت یکی از نماینده های استکبار مشاهده میشه!!!

" به کوه می روم تا درس عبادت و بندگی در اوج عظمت و بزرگی را از قله ها بیاموزم ...
به کوه می روم تا از فراز قله ها نشیب خویش را بنگرم و از پستی دره ها بلندی خود را دریابم و از میان تقوای قله ها و فجور دره ها راه فلاح را بازیابم...
به کوه می روم تا از قله های رفیع که با تمامی شکوه و عظمت در برابر تو سر تعظیم فرود می آورند بیاموزم که چقدر کوچکم..."
گاهی اوقات مصاحبت با بعضی آدمها بی شباهت به کوهنوردی یا حتی تماشای قله های مرتفع نیست. مثل شهدا.تا وقتی ازشون دوری همیشه حس میکنی عظمتشون اونقدره که نمی تونی به عالم اونا نزدیک بشی اما وقتی لا به لای یاداشتهاشون یا وصیت نامه هاشون دنبال معرفت می گردی که فراوون هم پیدا میشه حس می کنی عظمتشون مثل همون کوه هاست.گاهی وقتها لازمه برای درک عظمت قله ای کمی از دورتر به تماشایش بنشینی.

پنجشنبه 27 بهمن ماه ،سالگرد شهادت شهید وحید کاظم نژاد بود.حدود دو سالی هست که با زیارت مزارش تماشای قله های رفیع زندگیش برای من شروع شده.تا اینکه تو سالگرد شهادتش با خوندن مقاله ای که سه روز قبل از شهادتش برای یک مجله ارسال کرده بود حس کردم حالا روی اون قله ای هستم که دو سال از دور به تماشایش نشسته بودم.از ایشون نمی تونم خیلی بنویسم.شاید بهتر باشه به جای چند تا خاطره ای که از ایشون به جا مونده مقاله خودشون رو بخونیم تا عظمت نگاه اونارو در عین اینکه به عالمشون نزدیک می شیم حس کنیم.درست مثل جملات شهید رجب بیگی درباره کوهها.
زندگی سراسر آزمون است و شهادت "مُهر قبولی" و اما شهادت ...
ادامه مطلب...
حدود ساعت نه صبح آماده شدیم برای پیوستن به دریای خروشان ملت در راهپیمایی ۲۲ بهمن ۱۳۹۰.
برای سهولت در حرکت و به موقع رسیدن و برگشتن ،از سامانه ی اتوبوسهای تندرو استفاده کردیم و خدارو شکر ساعت ۱۰ خیابان آزادی بودیم.و اندک تاخیرمان مرهون آن دسته از هموطنان عزیزی بود که قصد داشتند تا خود میدان آزادی را با اتومبیلهای تک سرنشینشان بروند!
همراه با جمعیتی بسی انبوه بعد از نیمساعت ماندن در ترافیک ،وسط اتوبان شهید چمران از اتوبوس پیاده شدیم و اینگونه بود که راهپیمایی ما از همان جا که کیلومترها دورتر از مسیرهای مشخص شده بود آغاز شد.خیابانهایی که شاید هرگز جماعتی به آن انبوهی و البته به آن انگیزه و شور و نشاط معنوی را به خود ندیده بودند.
وقتی از اتوبوس پیاده می شدم یاد این جمله رهبر عزیزمان افتادم که به این مضمون فرموده اند که: ۲۲ بهمن ماه حکم عید فطر را برای عده ای داشت که بعد از سالها تحمل شرایط سخت روزه داری معنوی به یکباره افطاری همراه با عیدی روزه های مقبول داشتند.
حالا اینکه چرا یاد این جمله افتادم خود ماجرایی دارد که سبب اصلی نگارش این یادگاری هاست.

از لحظه ای که اتوبوس از ایستگاه حرکت کرد به سمت انقلاب،یکی از مخلوقات خداوند که پیش ما نشسته بود شروع کرد به اثبات حقانیت و وجاهت خودشان و تخریب و لعن و نفرین جماعتی که ما هم از منسوبین به آنها به شمار می آمدیم.دست بر قضا این موجود شریف ید طویلی هم در مغلطه و سفسطه و شاخه های آن داشت! به نحوی که ما متعجب شدیم که چرا ایشان،با این فهم و درک بالایی که از مسائل روز دنیا دارند اینجا چه می کنند! ایشان الان باید در رده های بالای مملکتی باشند!او گفت و گفت و گفت و ما رسیده بودیم به اواسط اتوبان شهید چمران و راه بسته شده بود و گیر افتادن در ترافیک باعث فوران بیش از پیش تئوری های ایشان شده بود!
اینجا قصد اینرا ندارم که صحبتهای او را که امثالشان کم هم نیستند را بازگو کنم و اوقات پر از شادی این روزهای خوانندگان این مطلب را که اکثرا از دوستان بسیار عزیزم هستند تلخ کنم اما می خواهم یک نقطه پایان بگذارم روی همه ی صحبتهای بی پایه ی این افراد.
او هر لحظه تن صدایش را بالاتر می برد تا جماعت بیشتری از صحبتهایش فیض ببرند .از توهین به نوع پوشش ما شروع کرد و گفت و گفت و گفت تا رسید به اهانت به رهبری.وقتی عکسهای رهبر که در دستانمان بود بالا رفت گردی چشمان این مخلوق خدا دیدنی بود.اتوبوس پیشتر نمی رفت و درها باز شدند و سیل جمعیت از حدود ۱۵ اتوبوسی که آنجا بود جاری شد به سمت خیابان "آزادی".
وقتی پیاده شدم آن جمله رهبر یادم افتاد چون همه در برابر حماقتهای او چنان سکوت پر معنایی کرده بودند که هر کسی که اندکی درایت سرش می شد می فهمید که جماعت یقین دارد که پاسخ مناسب به این جاهلان "قالوا سلاما" است.ما در برابر اهانتهای او سکوت کردیم اما نه به این خاطر که توان پاسخگویی به او را نداشتیم بلکه به این خاطر که مترصد فرصتی بودیم تا خود به باطل بودن صحبتهایش یقین کند.با خودم فکر می کردم ساعتی در کنار این جاهلان گذراندن کجا و سالها با آنها روزگار گذراندن کجا؟! این یک روزه ی یک ساعته بود که با بالا بردن عکسهای رهبر و یک صدا شدن جماعت در پاسخ به صحبتهای او با شعار پر از شعور " الله اکبر،خامنه ای رهبر" افطار شد.و آنقدر لذت داشت این عزت و وحدت که وصف شدنی نیست.مزه ی اندکی از شیرینی افطار ۲۲ بهمن ۵۷ را پس از سالها روزه داری معنوی چشیدیم.وقتی او و فقط یک نفر دیگر در اتوبوس باقی ماندند جواب همه ی صحبتهایش را گرفت.
ساعت حدود ۱۱:۳۰ بود که خودمان را به بالای پل هوایی نرسیده به میدان آزادی رساندیم برای ثبت لحظه های ماندگار از حضور امسال.زاویه های نگاه به راهپیمایی ۲۲ بهمن ماه در عین یکی بودن هدف ،به تعداد همه ی شرکت کنندگانش متنوع است.امروز نگاه من و همسرم به این راهپیمایی از این زاویه بود:
"تعداد افراد شرکت کننده از نسل چهارم انقلاب "
ما امام را دیده بودیم صحبتهایش را شنیده بودیم صدای آژیرهای خطر بمباران ها هنوز در گوشمان هست و بسیار خاطرات دیگر از آن روزها.اما اینها چطور؟
پشت همه ی این ابراز ارادتهای خالصانه این نسل چهارمی ها چه چیزی می تواند باشد جز قدرت بی نظیر "ولایت پذیری".میهن دوستی ،عشق به وطن و آبادانی اش،و هزار مورد دیگز از این قبیل تا یک جای خاصی انسان را در عقیده به یک آرمان همراهی می کنند.تا آنجا که پای منافع فرد وسط نیاید اما ولایت اینگونه نیست.حتی منافعت هم که در خطر باشد باز به قله بندگی خدا فکر می کنی.
و این نسل چهارمی ها این را از کجا فهمیده بودند؟!
با دیدن عکس شهدای جهاد علمی پاسخ سئوالمان را گرفتیم.
"عدو " بار دیگر سبب خیر شده بود.ترور های اخیر به قول شهید چمران عزیز نوری را روشن کرده بود که در پرتو آن دیده های بسیاری بینا شده بودند.از همین نسل چهارمی ها!
دعای امروز ما این بود:
"ثابت قدم ماندنشان در این راه به پشتوانه ی روزی حلال و عاقبت به خیری"
کاش همان مخلوق خدا بود و آنها را می دید.حتی تازه تر ها را که در آغوش پدر و مادرشان آمده بودند.
و ای کاش اینها سربازان امام زمان علیه السلام باشند که اکنون در گهواره هایند!
یاد امام عزیزمان به خیر که این روز را تا زمان ظهور برای ما بستر معرفت و آگاهی و وحدت قرار داد.
"دست خدا با جماعت است"
غزل زیبایی از مقام معظم رهبری حفظه الله درباره امام عصر علیه السلام:
جان را هوایِ از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان
بانگ جرس ،زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر ،گریبان دریدن است
شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه ،در آرزوی پرکشیدن است
بگرفته آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل در این چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ،ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس ،گشت آشنا
روزی (امین) سزا ،لب حسرت گزیدن است

چشم من و امر ولی
جان من و سید علی
در دست مهدی دستان تو
جانم فدای سید علی
نماز جمعه این هفته به امامت آیة الله خامنه ای شیرینی فجر سی و سوم را مضاعف کرد.
به امید روزی که به امامت حضرت صاحب الزمان علیه السلام نماز جمعه بخوانیم.
فکر کردن و نیاز سنجی و حتی نطرخواهی و مشورت هم هیچ فایده ای نداشت.روز شهادت پدر بزرگوارشان می رسد و من همچنان تهی دستم.سلامی و عرض تسلیتی.
"السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه،آجرک الله فی مصیبة ابیک"
وقتی به حالت اضطرار می رسی تازه می فهمی بهترین راه از همان اول این بود که دست به دامان خودشان شوی.مثل اینکه کسی را خیلی دوست داری و در سالگرد تولد یا روز مهمی که به او مربوط است بخواهی بهترین هدیه یا یادگاری را به او تقدیم کنی.مسلما می خواهی برایش بهترین و مفیدترین باشد.شاید به جایی برسی که بروی و از خودش بپرسی :چی دوست داری برات هدیه بدم؟
اما اینجا قضیه کمی متفاوت است.عظمت طرف مقابل بیش از این حرفهاست اما مهربانی اش انگار فضا را تلطیف می کند.بعد از نماز ظهر اولین چیزی که به ذهنت خطور می کند اینست: "عطار صابونی!"....
ادامه مطلب...
بهار شادی های اهل بیت علیهم السلام مبارک
چند سالی هست که اکثریت ما با شروع ماه ربیع از طرق مختلف تبریکات دوستان و آشنایان را دریافت می کنیم. مخصوصا با بیان یک حدیث از حضرت محمد صل الله علیه و اله .مشتاق بودم بدونم که اصل این مسئله از کجاست؟ تا اینکه یک مطلب جالب با سند و منبع معتبر تو سایت موعود خوندم.خوندنش خالی از لطف نیست.اما اگر نخواهیم پایه بدعت و نشر حدیث جعلی را بگذاریم و در ضمن به خاطر شادی های اهل بیت ،مخصوصا شروع امامت امام مهدی علیه السلام ابراز شادی کنیم شاید مناسبتر باشه بگیم: بهار شادی های اهل بیت مبارک!

رجانیوز: با پایان یافتن ماه صفر و حلول ماه ربیع الاول شاهد رواج یک باور غلط در جامعه ایمانی هستیم که در شرایط کنونی از طریق پیامک یا ایمیل، منتشر میشود. این باور غلط که به صورت بشارت بهشت از قول پیامبر صلوات الله علیه و آله در راستای خوشنودی ایشان از پایان یافتن ماه صفر و آغاز ماه ربیع الاول صورت میگیرد، متأسفانه باعث شده اصل و شأن حدیث، مورد غفلت قرار گرفته و مفهوم آن وارونه جلوه داده شود.
مرحوم استاد علی اکبر غفاری صفت، از اساتید و صاحبنظران برجسته در حوزه علوم حدیث، نقل میکردند که حتی این باور غلط در برخی نقاط ایران به صورت سنگ زدن به درِ مساجد بعد از اذان صبح روز اول ربیع الاول، انجام میشده است.
و اما اصل واقعه چیست؟
لازم به ذکر است این روایت در شأن یکی از بهترین صحابهی پیامبر بزرگوار اسلام صلوات الله علیه و آله است که به دلیل رواج آن باور غلط، .......
ادامه مطلب...

میخواستم تو را خورشید بنامم
از روشنایی منتشرت
دیدم که خورشید ، سکه صدقه ای است که تو هر صبح از جیب شرقی ات در می آوری ، دور سر عالم می چرخانی و در صندوق مغرب می اندازی ... و بدین سان استواری جهان را تضمین می کنی .
می خواستم نام تو را ابر بگذارم
از شدت کرامتت
دیدم که ابر دستمالی است که تو با آن عرقهای آسمانی ات را از جبین می ستری و بر پیشانی زمینهای تبدار می گذاری.
می خواستم تورا آسمان بخوانم
از وسعت آبی نگاهت
دیدم که آسمان ، سجاده کوچکی است که تو برای عبا د ت مدامت زیر پا می افکنی .
می خواستم تورا اقیانوس صدا کنم
از بی کرانگی ات
دیدم که اقیانوس ، جرعه آبی است که تو به لبهای عطشناک زمین بخشیده ای .
می خواستم تورا نسیم لقب دهم
از لطافت و مهربانی ات
دیدم که نسیم ، فقط بازدم توست که در فضای قدسی فرشتگان تنفس می کنی .
به اینجا رسیدم که :
زیباترین و زیبنده ترین نام ، همان است که خدا برای تو برگزیده است ...
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
با اندکی تصرف از سید مهدی شجاعی
سلام به دلهای غریب و چشمهای بارونی ای که دو ماه تموم ،عارفانه به محضر اهل بیت علیهم السلام
عرض ارادت و "مودت" داشتند.
ان شا الله که لحظه لحظه ابراز مودتهامون قدمی شده باشه برای نزدیکتر شدن بیشتر به سیره و روش این بزرگواران که چرخش زمین و زمان فقط و فقط محض وجود و ظهور آخرین قلب قبله معبود هست.
حتما می دونین که تو ایران اولین جایی که بنده های خدا، اذن حضور تو فریضه ی عاشقی ،نماز،رودریافت می کنن ،مشهده
اما جالبترش اینجاست که همه شهرهای مذهبی دنیا ،از مکه و مدینه گرفته تا کربلا و نجف و کاظمین،همگی بعد از مشهد اوقات شرعی شون رخ میده
و این نمی تونه تصادفی یا خرافی باشه.
شاید بشه گفت که چون" اعتقاد به امامت امام هشتم نشانه شیعه ی ۱۲ امامی هست"...
ادامه ش رو شما بفرمایید...

سلام علی قلب زینب الصّبور
سلام بانو!
از امروز شما غریبتر می شوید! بعد از عاشورا هنوز اربعینی در راه بود که بهانه ای باشد برای ذکر و یاد شما.اما بانو حقیقتش اینست که اصل همراهی شما از امروز به بعد است.آمده ام ایستاده ام بر در صحن زیبای حرمتان و اجازه ورود می خواهم.اما اینبار نه فقط برای زیارت که برای ....
تمام ادب و احترامم را یکجا جمع می کنم و با نهایت شرمندگی از شما اجازه می خواهم برای شاگردیتان.
وقت ورود آیة الکرسی می خوانم به خلاف معمول همه زیارتها.راهروی ورودی تاریک است و وارد صحن که میشوی نور درست از بالای گنبد به صورتت می تابد."یخرجهم من الظلمات الی النور"
وقت ورود آیة الکرسی می خوانم تا از تاریکی های نفسم خارج شوم به روشنایی.شاید کمی از شرمندگی ام بکاهد.آخر شاگرد باید نشانی از استاد خود داشته باشد.همه ی عالم شما را به صبرتان می شناسند.این نشانی شماست.اما این کمترین که از شما اذن ورود میخواهد به دانشگاهتان را ،چه نشانی ای دارد از شما؟!
برای یک لحظه چشمم می افتد به نوشته های بالای درب ورودی به صحن.هنرمند تذهیب کار این سقف چه ظرافتی به کار برده است! درست سمت راست در که می خواهی وارد شوی بالای سرت نام زیبای قلب قبله معبودت را می بینی! "المهدی" .حالا اجازه گرفتن به نظر سخت تر می شود.خدایا چه کنم؟!سلام می دهم و اجازه می خواهم.با نهایت شرمندگی!
دوست عزیزی می گفت:"گرمای قطرات اشک را که به صورتم احساس میکنم یقین میکنم اذن ورود داده شده" وارد می شوم و یک گوشه به تماشا می ایستم.همه ی آنچه خوانده ام و شنیده ام از شما ،اینجا به کار نمی آید انگار! اینجا فقط باید قلبت را به یک جهت تنظیم کنی تا بتوانی از نور وجودشان استفاده کنی.
یک گوشه به تماشا می ایستم ...در تماشاگه صبر!
والله المستعان...

گل نرگس!
سلام خدا بر تو.
سلام ما بر تو.سلامی به وسعت روح بزرگوارت و به گرمی نگاه پر مهرت و به روشنی کلام زیبایت.
گل نرگس!
ترانه هایم را تنها برای تو می سرایم!
و تنها ،حضور لطیف توست که تارهای زخم خورده حنجره ام را التیام می بخشد.
"سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه ها کرد"...
ادامه مطلب...


